گویی
دلتنگی های آدمی را
پایانی نیست
روزهای تازه ای
در راهند
کهنگی را
باید شست
تو می روی
سایه تو محو می شود
خاک سرد می شود
آسمان گریه می کند
چه بیصدا
تمام می شوی
کوچه فریاد می زند
خانه اما ترا انتظار می کشد
تمام ارزوهایم به توختم می شود
ای چهار گوش کشیده سبز
عمرم را می خوری
ودرحسرتم می گذاری
هرچه می روم
هیچ
نه جاده ای آغاز می شود
نه به پایان می رسد
بگذارید
دمی بیاسایم
از هم اکنون تا بی نهایت
خسته ام