در حوالی کوچه های تاریک شب
آنجا که
به دوش می کشم
انسانیت را
سگرمه های
تلخ زمین
و سلقمه های آسمان
پیکرم را
به تاراج می برند
و خونابه انسانیت زمین را
فرش می کند
پ:هردم آید غمی از نو به مبارکبادم
چه روزهای بلندی
با دیوارهای سربه فلک کشیده نمور راه راه
بی تکلیف ،سردرگم
چشم به هیچ دری دوخته ای
آری
این جا بن بست است
پستویی بی قید آرامش
که هرزچند گاهی سلاخی ات می کنند
و بازهم طعم گس بودن را می بلعی !
سوگند
به گناه ناکرده
سوگند
به سیب نخورده
سوگند
به شبی که در آنیم
چیزی
بیش از شب
شهر را
تاریک کرده است...
تازیانه می زنند
تازیانه های زرد
در فرار
به ثانیه های دنج می رسی
خوب که فکر می کنی
شاید
نکبت وبردگی
برای نان
آرزوی توست!
وارونه می شود
باورهایت
در سردابه ای که
پوچی
سوار بر ارابه زور گویی
به پیش می تازد
وتو تنها
به هیچ بودنت
خیره می مانی
سر گران دارد
بی محابا
کوبه می کوبد
به در
ایستاده است
بر درگاه عمرت
بار باید یست
باید رفت
باید رفت...